دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید
و
این رنج است
دوستت دارم را این بار میخوام آروم بگم...فقط توی گوش عشقم...!
میدونی...
وقتی دلم برات تنگ می شه ....گریه ام می گیره....وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم...
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی، همین نگاهته کهنمی ذاره حضور مهربونت رو فراموش کنم حالاهمدلم برات تنگ شده عشقم دلتنگیم دروغ نیست.
اشکام بی بهونه نیست
لحظه هام بازم بهونتو میگیرن .اونقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو هماز رو بردم. اشکهایی رو که برای توست دوست دارم
نگاهی رو که عاشق توست دوست دارم
تمام لحظه هایی که منتظر توهستم رو دوست دارم.
زودتر بیا
آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه....
منبه تو نياز دارم اي عشق من اي زندگي من , من را ترک نکن سوگند به با ارزش ترين چيزي که درزندگي تو وجود دارد که اجازه نده وجود تو را از من بگيرند و تو را از کنار من دور کنند عزيزمتو امروز بايد اين اعتراف را بداني که عشقتو من را به مرز ديوانگي رسانده است
بارون خدا
کو چيک تر که بودم
فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دلخدا بگيره!!!!
هنوز عاشقم با اینکه عشق برام یه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اینکه عشق برام یه شکنجه است . . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اینکه عشق یه بازیه من این بازی رو دوست دارم . . . چون هم بازیه من تا اخرش می مونه و منو دوست داره . . . با اینکه عشق زود گذره ولی من گذر این لحظه ها رو دوست دارم چون می دونم زندگی و عمر زود تر از عشق به پایان می رسه. . . صادق باش ای عشق جاودان . . . لایق باش . . . لایق این دل پر از درد من باش می دونم که تو لایقی . . .می دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکی کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بیشتر از اونی که فکر کنی . . . یا تو قصه ها بخونی . . . باید به حرف اونایی که می گن عشق براشون بی معناست بی توجه بود . . . عشق تو این دور و زمونه نیست ولی من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن دیوونه ام
یکی بود یکی نبود يه روزی از روزا با يه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود. يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم. واسم با ديگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم. چه جوری نشون بدم که دوستش دارم. روز ها گذشت. من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش نشون بدم که دوستش دارم. يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد! دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود. همين جور عاشقش موندم... يه روز اومد گفت: " اين دوستمه اسمش سعيد هست." يهو يه چيزی قلبمو فشار داد. بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم: "خوشبختم." ديگه چيزی از دلم نمونده بود. اون لبخند از ته دل نبود. فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند. که باز هم ناراحت نشه! يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت: "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟" با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم: "بله که می تونی." بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه... چندين ماه گذشت... يه روز بهم زنگ زد و گفت: "پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟" ديگه نمی فهميدم چی ميگه. منگ شده بودم. يهو ديدم داره ميگه: "... کوشي؟ الوووووو...." گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر." گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!" گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده." .... اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم. ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم. خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم. فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم. به چشماش زل زدم. هنوزم عاشقش بودم. ولی ... گفت: "يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت." تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم. همه چيز واسم مثل جهنم بود. نمی تونستم تحمل کنم. به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم. دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم. .... پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم. به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم. چقدر زيبا شده بود. اومد جلو و بهم گفت: "خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره." دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم: "نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!" گونه اش رو بوسيدم و گفتم: "خداحافظ!" حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي
مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفها م گوش بدي خبر م کن........قول مي د م که خيلي سا کت باشم ا گه يه روز خواستي در بريباز م خبر م کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما .................... اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد.......... سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم.
شاگردی از استادش پرسيد:عشقچست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زاربرو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت:عشقيعنیهمين! شاگرد پرسيد: پسازدواجچيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
باور کن که دوستت دار م ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دار م .... ای اميد و آرز وی من ، دنيای من دوستت دار م.... ای تو به زيبايی يک گل سرخ ، به پاکی يک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستتدار م.... ای تو فصل بهار م ، هميشه يار م ، همدم اين دل پاره پاره ا م دوستت دار م.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبود م ، هستی و تار و پودم دوستت دار م.... ای تو طلوع زندگی ا م ، ناجی لب تشنگی ا م دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ا م ، هميشگی ا م ، ماندنی ا م دوستت دار م.... دوستت دار م.
نوشته ها و خط ها یادآور گذشته ها هستند گذشته هایی که هیچگاه بازنمي گردند ورنج بودن و زیستن و رنج پژواک و ناله های غم را در گلویی خسته از فریادهای من به تصویر می کشد و من اینک می نویسم ، می نویسم تا یادگاری بماند برایفردایی که پیری را به ارمغان می آورد.
امیدوارم که روز خوبی را تا الان پشت سر گذاشته باشید. رک و پوست کندهبگم هر کی میتونه در این وبلاگ چیزی بنویسه اما به شرطی که شرائطشرو داشته باشه:
از این بابت که یا عاشق باشه ویا تو عشقش شکست خورده باشه چون اینوبلاگ فقط برای عاشقاست و عاشقهای شکست خورده هست و هیچ مطلبدیگه ای در اینجا بجز مطالب عاشقی وجود نداره.من خودم مطالب و حرف های زیادی برای گفتن دارم.شما دوست عزیز هماگه مطلب جالبی داشتی حتماْ بنویس(با نظر دادن)ازتون ممنون میشم..